
یک دست، یک رویا: داستان ریک الن افسانهای، داستان درامر تک دست
صبح آن روز مثل هر روز دیگر شروع شد. خورشید مانند همیشه طلوع کرد و قرار بود غروب کند، اما هیچکس فکرش را نمیکرد که چنین اتفاقی در راه باشد.
من در جادههای پرپیچوخم یک روستای نزدیک به شفیلد انگلستان رانندگی میکردم. از رادیو موزیک Photograph از گروه Def Leppard پخش میشد. صدای بلند موسیقی در سرم طوری پیچیده بود که دوست داشتم پام را تا ته روی پدال گاز فشار بدهم و در این جادههای پیچ در پیچ با سرعت بیشتری رانندگی کنم. وقتی کمی از پیچها خارج شدم، پایم را فشار دادم. نور خورشید مستقیم میتابید و دشتهای اطراف رنگ طلایی گرفته بودند، به گونهای که هیچ جواهری نمیتوانست در برابر درخشش آنها بایستد.
سرم را که برگرداندم، دیدم یک آلفارومئو و یک کوروت انگار در حال مسابقه بودند و مستقیم به سمت ماشین من میآیند. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، سریعتر از یک پلک زدن. ماشین کوروت با سرعت از کنار من منحرف شد و به دیوار برخورد کرد. لحظهای بعد، ماشین ملق زنان وارد دشت طلایی شد.
بلافاصله ماشین را متوقف کردم و از آن پیاده شدم. خبری از آلفارومئو نبود، انگار که هیچگاه وجود نداشت. با سرعت دویدم به سمت ماشین چپ شده و وقتی به آن رسیدم، دود از آن بلند میشد و چرخهایش هنوز در حال چرخیدن بودند. ترسناکترین بخش، دیدن یک دست قطع شده بود که لای کمربند ایمنی ماشین گیر کرده بود و خون از آن فوران میکرد، انگاری این دست یک قلب جداگانه مخصوص داشت.
گشتم و گشتم تا اینکه در فاصلهای راننده را پیدا کردم. وقتی آن را دیدم، خشکم زد. از ترس نمیدانم چقدر طول کشید، حتی صدای آمبولانس و فریاد پرستار را نشنیدم. اما وقتی به من رسید، روی شانهام زد و نگاهش کردم، دستم را دراز کردم و اشاره کردم به جوانی که ۲۱ ساله که وسط دشت خونین افتاده بود. پرستار با سرعت به سمت او رفت و شروع به کمک کرد. او چند سوال از من پرسید و من فقط با گیجی گفتم: “اون… ریک الن.”
پرستار در حالی که همچنان به سرعت کار میکرد، پرسید: “ریک الن؟ دیگه کیه؟“
این سوال برایم عجیبتر از هر اتفاق دیگری بود که در آن چند دقیقه افتاده بود. چطور ممکن بود که ریک الن را نشناسد؟
ریک الن در ۱ نوامبر ۱۹۶۳ در درِبی، انگلستان به دنیا آمد. از همان دوران کودکی، او علاقهمند به موسیقی بود و بهویژه به نواختن درام جذب شد. پدرش که یک موسیقیدان آماتور بود، او را با دنیای موسیقی آشنا کرد. در سن ۱۵ سالگی، ریک به طور جدی نواختن درام را آغاز کرد و استعداد قابل توجهی در این زمینه نشان داد.
در سال ۱۹۷۸، ریک در ۱۵ سالگی به گروه Def Leppard پیوست و تبدیل به درامر این گروه شد. او سریعاً توانایی خود را در نواختن درام در سبکهای راک و متال اثبات کرد و یکی از اعضای کلیدی گروه شد.
در اوایل دهه ۱۹۸۰، Def Leppard به شهرت جهانی رسید. آلبوم Pyromania که در سال ۱۹۸۳ منتشر شد، نقطه عطفی در کار گروه بود. این آلبوم موفقیتهای زیادی را برای گروه به ارمغان آورد و ریک نیز در ایجاد صدای منحصر به فرد آن نقش اساسی داشت.
پس از موفقیت آلبوم Pyromania ، دف لپارد در آستانه انتشار آلبوم جدید خود، Hysteria بود که قرار بود در سال ۱۹۸۷ به یکی از بزرگترین آلبومهای راک تاریخ تبدیل شود. اما حال ریک با یک دست قطع شده خونین جلوی من افتاده بود آن هم فقط سر اینکه راننده آلفارومئو ریک را شناخته بود و از سر شوخی نمیخواست به او راه بدهد و مدام سرعتش را زیاد و کم میکرد تا جایی که ریک کلافه شده و با سرعت زیاد خواست از کنارش عبور کند اما کنترل ماشین از دستانش خارج شد.

ریک دو هفته در کما بود و پزشکان دست چپ او را برای مدت کوتاهی پیوند زدند، اما به دلیل عفونت شدید، مجبور شدند آن را دوباره قطع کنند. در این مدت، ریک هیچیک از این اتفاقات را نمیفهمید. پس از یک ماه، زمانی که به هوش آمد، واقعیت از دست دادن دستش و پایان احتمالی حرفهاش به شدت او را تحت تأثیر قرار داد.
او در اولین لحظات هوشیاری به هیچوجه نمیخواست با کسی صحبت کند یا چیزی بخورد. احساس میکرد دیگر نمیتواند درام بزند و این چیزی بود که برایش غیرقابل تحمل بود.
در تاریکترین لحظات شب، درست قبل از طلوع خورشید، ریک تنها نبود. خانوادهاش و همبندهایش هر لحظه از او حمایت کردند. همچنین هزاران نامه از طرف هوادارانش روزانه به دستش میرسید که به او امید میدادند. ماهها گذشت و ریک همچنان نمیتوانست آنچه برایش رخ داده بود را درست درک کند. اما چیزی در وجودش زنده بود: شوق بازگشت به صحنه و نوازندگی در کنار همبندیهایش.
با گذشت دو سال از تصادف، ریک یک راهکار منحصر به فرد پیدا کرد. او چهار پدال زیر پای چپ خود نصب کرد و دستگاه درام خود را تغییر داد تا با یک دست و کمک پاهایش بتواند همچنان درام بزند.

در سال ۱۹۸۶، تور جدید Def Leppard آغاز شد و ریک الن به صحنه بازگشت. وقتی طرفداران او را روی استیج دیدند، شگفتزده شدند. ریک نه تنها با یک دست درام میزد، بلکه با انرژی بیشتر و بهتر از همیشه اجرا میکرد.
بازگشت ریک الن به گروه نه تنها یک موفقیت شخصی برای او بود، بلکه برای میلیونها نفر در سراسر دنیا الهامبخش بود. او نه تنها به عنوان یک درامر جهانی شناخته شد، بلکه به نماد مقاومت و تطبیق با شرایط غیرممکن تبدیل شد.
وقتی به داستان ریک الن فکر میکنم و خودم را جای او میگذارم، نمیتوانم از خودم بپرسم آیا علاقهام به موسیقی کافی است؟ آیا میتوانم از پس چالشی به بزرگی از دست دادن یک دست بر بیایم و هنوز هم انگیزه داشته باشم که ادامه بدهم؟ آیا همچنان همان شور و اشتیاق را خواهم داشت؟
این سوالها ذهنم را مشغول کردهاند. فکر اینکه چیزی را که برایم اینقدر مهم است از دست بدهم، خیلی ترسناک است. انگار ترس و تردید تمام وجودم را گرفته، طوری که به هر قدمی که بر میدارم شک دارم. شاید من برای این کار ساخته نشدهام، یا شاید حدی برای آنچه میتوانم تحمل کنم وجود دارد.
اما بعد به ریک الن فکر میکنم. با وجود غیرقابل تصور بودن شرایط، او راهی پیدا کرد تا همچنان بنوازد، خلق کند، و از مرزهایی که به نظر نمیرسید عبور کردنی باشند، عبور کند. او نگذاشت شرایط، آیندهاش را تعیین کند. و در اینجا من پاسخ خود را مییابم. این فقط در مورد کمال یا دست نیافتنی بودن نیست. بلکه در مورد گذشتن از لحظات تردید است و اجازه دادن به اینکه شوق واقعی شما را هدایت کند، حتی زمانی که احساس نمیکنید مطمئن هستید.
پس با تمام ترسهایم، گیتارم را برمیدارم، قدم به دنیای نامعلوم میگذارم و خلق میکنم. اگر ریک میتواند بر موانع غیرقابل تصور غلبه کند تا کاری که دوست دارد را انجام دهد، من هم میتوانم. ممکن است شک داشته باشم، اما موسیقی همراه همیشگی من حتی در لحظات شک است.








۲ دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید
مطالبتون فوق العاده ست
مرسی از نظر شما