گروه موسیقی
اخبار و رویدادها

میان سکوت و صدا

«میتونی پیش‌بینی کنی یک‌سال آینده چی میشه؟» با لبخندی آرام گفت:«جالب میشه…» بعد، بی‌صدا گیتارش را برداشت. و قطعه‌ای را نواخت که همیشه می‌گفت در تاریک‌ترین لحظات، روشنی از دلش بیرون می‌کشه. شاید موسیقی آخرین پناه ما باشه. فرای هر مفهوم، هر شناخت، هر روایت. نه برای اینکه چیزی رو…

«میتونی پیش‌بینی کنی یک‌سال آینده چی میشه؟»

با لبخندی آرام گفت:«جالب میشه…»

بعد، بی‌صدا گیتارش را برداشت.

و قطعه‌ای را نواخت که همیشه می‌گفت در تاریک‌ترین لحظات، روشنی از دلش بیرون می‌کشه.

شاید موسیقی آخرین پناه ما باشه.

فرای هر مفهوم، هر شناخت، هر روایت.

نه برای اینکه چیزی رو توضیح بده، بلکه چون خودش زبان فراموش‌شده‌ی دل‌هاست.

دو هفته‌ای بود که صداها خاموش شده بودن.نه فقط در گوش، در قلب.نه فقط برای او. برای همه‌مان.

او در اتاقی گیر افتاده بود، زندانی بی‌نام، بین دیوارهایی که از بیرون معلوم نبودن اما از درون سنگین‌تر از هر سنگی بودن.

زندان ذهن، زندان ترس، زندان آینده‌ای که انگار هر شب موشک‌ها بهش شلیک می‌کردن.

صدای سوت‌ها، صدای انفجار، صدای اخبار، صدای گریه کسی از آن‌طرف تماس و بعد… سکوت. سنگین. کشنده.

تا جایی که حتی دلت نمی‌خواست نفس بکشی، نکنه این نفس سهم آخر کسی دیگه بوده باشه.

در چنین شب‌هایی، فقط یک چیز می‌تونه بیدارت نگه‌داره:یک ساز. یک ملودی.

یک یادآوری که تو هنوز چیزی برای گفتن داری، حتی اگه کسی نشنوه.

بعضی شب‌ها گیتار را بغل می‌کرد، نه برای نواختن، برای پناه گرفتن.

انگار هر سیمش، ریسمانی بود که از سقوط نجاتش می‌داد.

تو نمی‌تونی موشک‌ها رو متوقف کنی.

تو نمی‌تونی زمان رو عقب ببری.

تو فقط می‌تونی، لحظه‌ای، چیزی بسازی که صدایش از دیوارها رد بشه.

که دل عزیزانت، حتی اگه کنارت نیستن، بتپه.

که حس کنن هنوز توی این دنیا صدایی هست که برای زیبایی، برای امید، برای زندگی نفس می‌کشه.

همین ساده‌ترین لحظه‌های نوازندگی، توی اون تاریکی، مثل فانوسی بود که فقط یک نفر رو روشن می‌کرد — اما کافی بود.

و حالا، بعد از این دو هفته خاموشی، ما برگشتیم.

شاید شکسته، اما نوا.

شاید خسته، اما زنده.

با دل‌نگرانی‌هایی برای فردا، با دلتنگی برای کسانی که نمی‌دونیم هنوز هستند یا نه،

اما با موسیقی‌ای که هنوز از ما عبور می‌کنه.

موسیقی، جادویی نیست که همه چیز رو درست کنه.اما گاهی، تنها چیزیه که ما رو از فروپاشی نجات می‌ده.

به “بیا تو بند” خوش اومدین.

نه برای فرار، برای دوام آوردن.

برای شنیدن اون چیزی که هنوز درون ماستو نواختن، قبل از اینکه دوباره همه‌چیز ساکت بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

keyboard_arrow_up